تبليغاتX
زندگی زیباست ای زیبا پسند

خانه سالمندان

 

... رفتیم خانه سالمندان . به قولی حس و حال متناقضی میداد .  جای عجیبی بود .... عصر چهارشنبه رفتیم . درست بیستو چهار ساعت قبل از وقتی که به مرده ها سر میزنن !

اونجا یه پیر مرد بود که به خاطر سکته مغزی فلج شده بود و نمیتونست تکون بخوره .حتی  به خودش هم کنترل نداشت و از ضبط صوتش دی جی مریم گوش میداد

یه پیر مرد بود که شش کلاس اکابر خونده بود و برای ما به اصطلاح دانشگاه رفته ها معما طرح کرد

یه پیر مرد بود که کیک و آب میوه اش رو زیر بالشتش قایم کرد و گفت به من هیچی ندادین !

یه پیر مرد بود که کلاهش رو تا زیر بینیش آورده بود پائین ، براش کشیدمش بالا ولی دیدم به جای چشم دوتا سوراخ رو صورتش داره !

اهان .... یه زن میانه سال هم بود که میگفت " سیگار گیرمون نمیاد خماریم " و خیلی هم با مزه قر میداد و گردن میشکوند !

و یه پیر زن هم گوشه حیاط روی سکوی سیمانی نشسته بود اینقدر پشه دورش میگشت که صورتش مشخص نبود !

و یه خانوم ۱۳۰ سانتی متری بود که با اون آدمای بینوا مثل یه مشت ..... یه گله .... چی بگم ! اینجور جائی رفتیم نمیتونم بگم جاتون خالی بود .ولی حد اقل اگه میومدین یه ذره حال و هوای اونا رو عوض میکردین

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 12:47 PM  توسط افشین  | 

 

 

 

خانه وبلاگ نویسان بوشهر ، یه قرار خیریه گذاشته .جزئیات کاملش اینجا رو اینجا نوشته .  میخوایم بریم آسایشگاه سالمندان . روز و ساعتش فعلا تعین نشده تا ببینیم دوستان کی میتونن بیان ولی به احتمالزیاد چهار شنبه همین هفته باشه . به دوستان خوب بگوئید

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 1:36 PM  توسط افشین  |