![]() |
![]() |
|
![]() |
![]() |
|
|
|
جلسه هماهنگی برای جشن وبلاگنویسهای بوشهر ، امروز تو دفتر کار اقا سعید عزیز برگزار شد . بعد از دو ساعت و خورده ای برنامه ریزی و صحبت و تقسیم مسئولیتها داشتیم گیج و منگ و خسته از دفتر میرفتیم بیرون ... هوا هم دیگه تاریک شده بود . یه لحظه نفهمیدم حسین بود پویا بود کی بود پاش خورد به یه گلدون بزرگ و خورد و خاکشیرش کرد از بد روزگار یه تیکش هم بد جوری تیز شد !!!
خلاصه سعید دید خیلی ضایع بازیه و اومد و جمع و جورش کرد .... یه لحظه دیدیم یه چیزی پرید بیرون !! نگو خون سعید بوده سریع نشستیم تو ماشین و سعید رسوندیم بیمارستان . تو بیمارستان یه مامور اومد بالا سر سعید و بهش گفت ای کشته که را کشتی تا کشته شدی باز ... بعد محکم زد تو سینه خودش گفت تا باز اورا بکشد آنکه تو را کشت !!! بجه معروفه دیگه ...
دکتره که صد رحمت به قصاب ..... با قساوت تمام توی زخم گاز استریل میکشید . یه جوری فشار داد که خون بافشار پاشیده شد تو صورتش !! بدون اینکه بی حسی بزنه اینقدر ازش خون رفته بود که نمیتونست درست راه بره ها ولی با همون لباس خونی و دست باند پیچی شده رفت " آفیش " !!! بمیرم الهی ... اسباب کشی هم دارن پ.ن ۱: مگه حاج خانوم اقا سعید ، این حسین بیچاره رو نبینه !! پ.ن ۲ : این همه نوشتم یادم رفت بگم ..... تولدم مبارک
|
|
|
|
|
|
به به .... چه صفائی چه گل و سمبل و پروانه ای .... پ.ن : شصت بار نوشتم و پاک کردم باید یه چیزی مینوشتم که به قالب هم بیاد !!! اولین پست توی همچین فضائی چی باید باشه !؟
|
|
|
|
اندکی متفاوت !!
|
|
السلام اي عالم اسرار ربالعالمين وارث علم پيمبر فارس ميدان دين
حالا نمیشه من از دائی و عمو بگم !!؟ مثلا روز مرد هم هست دیگه .... آقا پدر منو در آوردن اگه میگه بیا .... حتما بستنی میخواد چون میدونم دوست داره همیشه تو یخچال براش میذارم دست علی به همراه همهشون پ.ن : بوشهر چقدر شبیه کتری شده !! آدم همینجوری هم که وایسه قطره قطره آب روش میشینه |
|
|
|
|
|
توی بیمارستان .... بخش بیمار های مرگ مغزی ! آدمائی که عمرشون فقط به یه دستگاه بنده .... آدمائی که حرکت ندارن حس ندارن .... اگر بشه دیگه بهشون آدم گفت سن و سال مهم نبود اتاق بغلی یه بیمار دوازده ساله داشت اتاق ما هم که .... . فقط نیم ساعت اگر نیم ساعت بیشتر تحمل کرده بودم .... فقط نیم ساعت شیش ساعت تو یه اتاق شیش متری روی یه صندلی کهنه فلزی ..... پاهام درد میکرد از بوی الکل از صدای جیک جیک دستگاه خسته شده بودم . از پرستار های بیخیال و خندون که مرتب این ور اون ور میرفتن حالم به هم میخورد . صدای فین فین مادر دختر بچه توی اتاق کناری قطع نمیشد خیلی .... خیلی بد وضعیه که بشینی و ذره ذره مردن کسی که دوستش داری رو ببینی .... بیچاره خیلی ضعیف شده بود . هر بار که ضربانش میزد بدن نحیفش هم میلرزید ! کی فکرش رو میکرد ؟ فقط خدا رو شکر میکنم که وقتی اینطوری شد دردی حس نکرد .... نمیدونم شاید اگر نیم ساعت آخری هم پیشش میموندم و تشنج کردنش رو میدیدم بدتر میشدم .... نمیدونم .... پ.ن : از تمام دوستای عزیزم که توی این مدت به یاد بودند و پیغام فرستادند ممنونم ایشالا توی شادیهاتون شریک باشم !! |
|
2
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 9:58 AM توسط افشین
|
|
|